کاکتوس

من از طوفان می آموزام، من از کویر می آموزم

کجایی؟
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

کجا یم ؟

چرا تنهایی ات  را با من تقسیم می کنی ؟

زمانی فکر میکردم تنهایی یعنی بی کس بودن

دورتر فکر کردم تنهایی یعنی یگانه بودن

وقتی تنها شدم دیدم تنهایی یعنی عشق

تنهایی یعنی آزادگی ،تنهایی یعنی رهایی

مرا در تنهاییم تنها بزار

ولی مرا تنها رها مکن

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

مرا ببخش،

 ای دوست ، ای مهربان ،

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

تو را آزردم ، بی دلیل ، بدون قصه

خودم را آزردم بی فرجام ، بی حاصل

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

من راهی دوردست ها می شوم

 با خود کوله باری از دانسته ها و نا دانسته ها دارم

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

همیشه تورا خواستم ، طلب کردم

ولی یاد نکردم

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

یاد گرفتمت صبور باشم ، می خواهم

ولی بگذار ببینمت

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

کجایی  ؟

چرا اینگونه تنهایی ؟

هیچ وقت ندیدمت

مرا رهسپار کن ، عفو کن.