کاکتوس

من از طوفان می آموزام، من از کویر می آموزم

کجایی؟
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

کجا یم ؟

چرا تنهایی ات  را با من تقسیم می کنی ؟

زمانی فکر میکردم تنهایی یعنی بی کس بودن

دورتر فکر کردم تنهایی یعنی یگانه بودن

وقتی تنها شدم دیدم تنهایی یعنی عشق

تنهایی یعنی آزادگی ،تنهایی یعنی رهایی

مرا در تنهاییم تنها بزار

ولی مرا تنها رها مکن

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

مرا ببخش،

 ای دوست ، ای مهربان ،

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

تو را آزردم ، بی دلیل ، بدون قصه

خودم را آزردم بی فرجام ، بی حاصل

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

من راهی دوردست ها می شوم

 با خود کوله باری از دانسته ها و نا دانسته ها دارم

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

همیشه تورا خواستم ، طلب کردم

ولی یاد نکردم

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

یاد گرفتمت صبور باشم ، می خواهم

ولی بگذار ببینمت

مرا رهسپار کن ، عفو کن.

کجایی  ؟

چرا اینگونه تنهایی ؟

هیچ وقت ندیدمت

مرا رهسپار کن ، عفو کن.


 
 
چقدر
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

آنقدر آزادیم که درک آزاد بودن را از دست داده ایم

آنقدر مغروریم که درک با هم بودن را از دست داده ایم

آنقدر مدهوشیم که درک فکر کردن را از دست داده ایم

آنقدر خرسندیم که درک از دست دادن را از دست داده ایم 


 
 
پرنده دل من
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
 

پرنده دلم را حبس کردم

خیال پرواز دارد ولی ناتوان است

پرنده دلم را اسیر غم کردم

تب شادی دارد ولی ناتوان است

پرنده دلم را نکوهش کردم

شور آواز دارد ولی ناتوان است

پرنده دلم را طعمه غرور کردم

اشک دارد ولی ناتوان است

پرنده دلم را خوار کردم

عشق دارد ولی ناتوان است

پرنده دلم را رها کردم

بال دارد ولی ناتوان است


 
 
صدای من ، صدای تو
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

صدای من سوکوتی است

 که در اندرون بمانند گریه کودکانه در بدو تولد می ماند

صدای تو  آوای پرنده است

 که تکرار کنان بر تن خسته ی درخت می کوبد

صدای من آهنگی است

 که در کلام ناتمام تو بمانند  نجوایی در انتهای غربت می ماند

صدای تو سرود ی است

  که آهسته به اوج می رسد و در انتها بر خاموشی  می کوبد

صدای من صدای پاییز است

که در تن بی روح برگ درختان جان می گیرد  

صدای تو صدای باران است

که بر سقف خانه می نوزاد

صدای من صدای کلامی گمشده است

که در نطفه کور می شود  

صدای تو  صدای شانه زنی  است

که در پشت دار قالی کور می شود  


 
 
برای یک دوست
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

زندگی فرصت کوتاه آشنایی است،

                                                    زندگی تباه شدن نیست.

زندگی فرصت کوتاه یک آغوش است،

                                                       زندگی نیست شدن نیست.

زندگی فرصت کوتاه شدن عشق است،

                                                          زندگی یکی شدن نیست.

زندگی فرصت کوتاه درک است،

                                                زندگی نفهمیدن نیست.

زندگی غروب غم است، و طلوع شادی است،

                                                                    زندگی مطلق نیست.

زندگی بی ریا است،

                             زندگی با ریا نیست.


 
 
سبک
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

جای این همه فنجان خالی از گرما کجاست

جایی نیست جز دستان پینه بسته پیر مردی که آنرا پر کند

پر کند از عشق ، پر کند از آزادگی، پر کند از سالها تجربه زندگی.

سبک را باید با تمام رستاخیز شکست

سبک را باید در وجود کسی شکست که آنرا شکفت

شکفت برای رنج، برای غرور، برای حسرت .

اینجا مردی در آغاز ناتمام نشسته

اینجا درختی است برای بوسیدن، برای در آغوش کشیدن

درختی برای سایه انداختن بر وجود خسته ی پیرمردی با دستان پینه بسته.

سبک را باید با تمام رستاخیز شکست

سبک را باید در وجود کسی شکست آنرا شکفت

سبک را باید در وجود ناتمام خود شکست.    


 
 
کاکتوس
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

من از طوفان می آموزام، من از کویر می آموزم،

عشق، بی نیازی، رهایی، تلاش و سخاوت را،

روزی به اصل خویش باز خواهم گشت،

جایی که آمدم، جایی که بودم، جایی که خواهم بود.  


 
 
اینجا
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

اینجا جایی نیست که من را با وجود شادمانه لبخند برادر پر کند

اینجا جایی نیست که تو را در انتهای این مسخ رسوا کند

اینجا جایی نیست که ما را به خلوت تنهایی آسمان شب معرفی کند  

اینجا جایی نیست که شما را با من ، با تو و شاید ما آشنا کند 


 
 
من، نیمه شب ، زندگی
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
 

من از خواب گریزانم یا خواب از من ؟

 

شب باز مرا فرا می خواند ،

و من باز نیمه شب در میان حجم چراهای زندگی گم میشوم .

 

چیستم؟

بی نیازم ولی مغرور نیستم،

شاید مغرورم اما سنگ نیستم.

تنهایم اما در جستجوی نگاهی نیستم،

شاید تنهایم اما در جستجوی زندگی ام.

 

زندگی چیست ؟

زندگی شاید تصویر  لمس دوباره احساسی گم شده است،  

زندگی شاید تصویر لمس شب است.

زندگی شاید تصویر پنهان یک رویاست ،

زندگی شاید تصویر زیبای زنی در بیابان است.

زندگی شاید تصویر گلی در باغچه است ،

زندگی شاید تصویر درختی در شهر ماست.

زندگی شاید تصویر حیوانی در جستجوی آب است ،

زندگی شاید تصویر فریادی در چاه است .

زندگی شاید تصویر گریه ای در خواب است ،

زندگی شاید تصویر اندوه پسر بچه ای در زندان است ،

زندگی شاید تصویر  پنجره ای در قفس است.

زندگی شاید تصویر چشمان ماه در پس غروب خورشید است،

زندگی شاید تصویر آسمان در قلب من است .

زندگی شاید تصویر  دیواری در میان کلام است،

زندگی شاید تصویر روشن سکوت در میان  انبوه صداهای گم شده است.  

زندگی شاید تصویر همان خاطرات قدیمیست،

زندگی شاید تصویر اندیشه فرداست.

زندگی شاید تصویر همان زندگی است،

زندگی شاید تصویر نیست.

زندگی شاید بی رنگ است ،

زندگی شاید خاموش است،

زندگی شاید پرواز است.

 

زندگی درک کردن است،

زندگی درک من است ، درک اوست ، درک ماست ،

زندگی درک با هم بودن است .

زندگی سخت است، اما سنگ نیست،

زندگی خود من است ، مغرور نیست.  

زندگی امروز است ، زندگی بودن در میان نبودن هاست ،

زندگی  خواستن است،

زندگی یک قاب نیست .


 
 
حقیقت بودن
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
 

من رفته ام ،

تو  خواب نیستی ، بیداری .

 

بگذار من تو را بخوابانم ،

بگذار چشمانت برای یکبار هم که شده بسته باشند ، 

برای دیدن دور دستها ، 

برای دیدن حقیقت ، 

برای دیدن حقیقت ناپیدای بودن ،

برای دیدن حقیقت پیدای نبودن .

 

حقیقت صفحه سفیدیست که ناپیدای بودن را میتوان دید .

حقیقت درک لحظه نبودن است.

حقیقت درک با تو بودن است.

 

بگذار چشمانت برای یکبار هم که شده بسته باشند ،

بگذار من تو را بخوابانم ،

تو  خواب نیستی ، بیداری . 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
 

برو 

بگذار بیدار شوم - بروم 

خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد.


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

من آنچنانم که تو را در بی نهایت

به نزدیکیه چشمانم می بینم؛

و تو را می بویم از دور دستها

چنانکه گویی در دشتی از گل غوطه ورم؛

تو مرا می خوانی با صدایی از محبت

و من همچون کوهی  انعکاس صدای توام؛

در خود با تو می خندم

و بی تو با خود غمگینم؛

و حال  می اندیشم  که چگونه می توان تسخیر کرد

و چگونه می توان پرواز را آموخت؛

حال آنکه تو تسخیر پروازی

پروازی برای اندیشه

اندیشه ای ماوراء عشق.


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳
 

HELLO        (Lionel Richie)

 

 

I 've been alone with you inside my mind

And in my dreams I 've kissed your lips a thousand time

I sometimes see you pass outside my doors

"Hello"

Is it me you're looking for?

I can see it in your eyes I can see it in your smile

You're all I 've ever wanted and my arms are opened wide

'Cause, you know just what to say and you know lust what to do

And I want to tell you so much

      I   Love You!

I long to see the sunlight in your hair and tell you time and time again

How much I care

Sometimes I feel  my heart will overflow

"Hello"   

I 've just got to let you know!

'Cause, I wonder where you are and I wonder what you do

Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you

Tell me how to win your heart for I haven't got a clue

But let me start by saing

      I Love You!

 

"Hello"

Is it me you're looking for

'Cause, I wonder where you are and I wonder what you do

Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you

Tell me how to win your heart your heart for I haven't got a clue

But let me start by saying

                                                   I love You!


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳
 

غروب است

باید با تو وداع کنم

 

آغوش گرمت را دریغ میکنی

 

ولی من در ظلمت زیبای شب به یادت هستم

و تصویرت را در آسمان جستجو میکنم

 

تا فردا شاید قلبت از آن من شود

 

آنوقت

دیگر غروب نخواهی کرد

 

چون

 

قلب خورشید 

قلب من است    .


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳
 

(( خشونت )) در همان حال که پیرامون خود را نومیدانه می نگریست،‌ از بخت بد، از صحنه به پایین لغزید، و با خشم چندان ا بر زمین کوفت که سوراخی پدید آمد. و بدینسان بر خود حاکم شد.

پس از آن ((نفرت از آموزش)) بر صحنه آمد، و در حالیکه کف به دهان آورده بود، سوگند خورد که بار گناه ((دانش)) را از دوش ناآگاهان بردارد. شعار او چنین بود ((مرگ بر فرزانگان)) و نادانها او را بر شانه های کار آزموده خود از مجلس بیرون بردند.

((چاپلوسی)) هم پدیدار شد و خود را ((بزرگ هنرمند گرسنه)) نشان داد و پیش از آنکه از صحنه خارج شود به چند رذل حریص که برایشان مقامهای شامخی بدست آورده بود، تعظیم کرد.


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
 

چگونه می توان پرواز کرد

بی آنکه پرواز را ياد گرفته باشی

چگونه می توان پرواز کرد

با آنکه می دانی جائی در آسمان نداری .

خانه ی خاکی ما ،

 سست شده ، بوی نم گرفته

و من و تو ، در خيال پرواز جا مانده ايم .

چگونه می توان پرواز کرد؟


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
 

وسوسه ی رنگها اينجا تو را فرياد ميزند  

 

و من اينجا از رنگ عشق تو رنگ می بازم


 
 
 
نویسنده : کاکتوس - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
 

اينجا همه چيز سايه ای بيش نيست.

عينک آفتابيت را بردار،

می خواهم آفتاب چشمانت را ببينم.